غریب مادرم شرمنده روی تو هستم، من که حیرانم
سلامم را پذیرا باش،آقا... ، اهل ایرانم
هزاران بار گفتم باز میگویم، که مولا جان، تو در غربت
که حکمت چیست نداری بارگاهی، من نمیدانم
تمام مسجدانِ در بیابان هم، همه با گنبدی هستن مزین وار
بقیع تاریکی و تاری، عذابی هست در وجدانم
تو را با زهر کینه کرده اند مدهوش در این، کوچههای شهر
عبایت بر سر افکندی، حسن جان من پریشانم
غم مظلومی و نا مهربانی های آن شهر مدینه، هست در گوشم
ز نامردان آن شهر، من هنوز هم، روضه میخوانم
خجالت می کشم از گنبد خاکی و در دشت و بیابان های اعرابی
و با خود سرزنش ، آیا که من هم، یک مسلمانم؟
و پس از چی نمی آییم و آستین را زنیم بالا،بسازیم بارگاهت را
و بعد از آن شود آرام، اندک جمله وجدانم
مرا یک جمله ی در شعر خود میگویم از، آن قلب پر خونم
نباشد در جهان، مظلوم تر از ، مولا حسن جانم
بگویم بر تو ای آقا ،که من ایرانیم ،از لشکر قاسم سلیمانی
یقیناً من بسازیم بارگاهت ،مرد میدانم
برچسب:
نویسنده: حامد محمودی